سفارش تبلیغ
طرح 24000 شهید
آنکه نهال های تقوا کاشت، میوه های هدایت چید . [امام علی علیه السلام]

صفحه اصلی | ارتباطبازدید امروز:0بازدید دیروز:1تعداد کل بازدید:2911

دانشجوی پزشکی :: 25/9/88 ::  2:22 صبح

به نام خدا
بعد از مدت ها نمیدونم چی شده که میخوام بنویسم !
اما اینبار خطاب به تو مینویسم
به تویی که مدتهاست رنگتو ندیدم ! به تو که فکر میکردم هر چند وقت یکبار میام و باهات دردودل میکنم..
ای دفترچه خاطرات خوبم
تو این مدتی که بهت سر نزدم خیلی اتفاقها افتاد..
از فوت شدن مادر بزرگم بگیر تا ماجرای دیوونه شدنم‌(مون)..
به خدا تو این مدت اینقدر از بعضی چیزها و حرف و حدیث ها دلم شکست که میخوام یه روز بشینمو همه شو بنویسم برات ! چون ترس از به زبون آوردنشون که مبادا ته دلم از کسی یا کسایی که اون حرفارو زدن ناراحت باشمو و نتونم تو قیامت از ته دل ببخشمشون.. داره خفه ام میکنه اما بالاخره یک روز باید عقده هام خالی بشه دیگه..
هی.... با توام
گوشت با منه ؟!
آره داشتم میگفتم تو یک روز جمعه تو ماه مبارک رمضان مادر بزرگ عزیزم رو از دست دادم..
آزارش حتی به یک مورچه نمیرسید. خدا رحمتش کنه خیلی زن با دین و ایمونی بود.خلاصه کلی تو مراسمشون کمک کردم و تا میتونستم کاری کردم که ایشون راضی باشن..
امیدوارم اینطور بوده باشه.
بعد از اون نوبت به باز شدن دانشگاها رسید و باز هم شلوغ بودن دانشگاها ! چون همون روزها بود که سید علیرضا بهشتی رو دستگیر کرده بودن..
بعد از این ماجراها بود که من تصمیم گرفتم برای آینده خودم سرمایه گذاری کنم.پیش خودم گفتم بالاخره چند سال دیگه خدا خواست و ما هم خواستیم و طلبه شدیم که بریم سر خونه زندگی خودمون ! یه مقداری پول پس انداز داشته باشم ! چاره ای هم نبود جز اینکه بریم سر کار..
داستان مفصلی داره که یکی دوبار از طرف خود دانشگاه خواستند مسئولیت فنی سایت دانشگاه رو بر عهده بگیرم اما از اونجایی که مسئولیت این جور کارا یه مقدار سخته و حقوق آنچنانی نمیدن قبول نکردم.
ناگفته نمونه که از یکی دو جای دیگه هم بهم پیشنهاد کار شد و من هم بعد از کلی بررسی یکیشونو انتخاب کردم..
توی یک درمانگاه شبانه روزی به عنوان پزشک یار از 8 شب تا 8 صبح مشغول بودم و یک مقدار حقوقی هم میدادن اما به دلایلی تا اواسط ماه از حقوق حرفی نزدن و من هم چیزی نگفتم !
خلاصه چون فهمیدم که حقوق آنچنان بالایی با این حجم ساعت کاری و شب زنده داری نمیدن از اونجا اومدم بیرون و رفتم سر کار قبلی !
اصلا مثل اینکه من برای این کار ساخته شدم
ولی در کل تو کلینیک در کنار دکتر طبا... خیلی چیزها یاد میگیرم
بعد از اون نوبت رسید به تولد عزیز ترینم (ن) که هفتم آذر ماه بود!
کلی سوپرایزش کردم و ...
و بعد از اون جشن عقد تنها خواهرم!
آخی...
چقدر سخته آدم فکر کنه به حرفهاش کسی گوش نمیده !
خب گوش کن دیگه دارم برای تو میگما..!
خلاصه بعد از اون ماجرا ها یه سری حرفهایی زدیم که بعد هر دومون به مرز جنون و دیوونگی رسیده بودیم!
نمیدونم چی باید بگم
فقط خواهش میکنم از خدای مهربونم که هیچ وقت منو تنها نذاره و کمکم کنه..
یادش بخیر یه دوستی داشتیم که رفت هلند!
برادرم بود..
هنوزم هست..
و خواهد بود..
اینقدر دلم براش تنگ شده ! بیمعرفت الان خیلی وقته یک زنگ نزده !
امشب وقتی دیدم "تموم شهر خوابیدن / من از فکر تو بیدارم / یه روز میفهمی از چشمام / چه احساسی به تو دارم.."(احسان خواجه امیری)
یه پیام بهت دادم و بلند شدم و این متنو نوشتم..
راستی یه خبر خوب !
دقیقا یک هفته پیش یک لپ تاپ خریدم !!
الانم دارم با همون تایپ میکنم !
Dell vostro 1520
cpu:2.66 - 6mb cache
Ram:4gb DDR2
hard:320gb
VGA:256-1700 mb
battry:9cell
Price : !!!!! نمیگم !
خب من دیگه خوابم گرفته و فردا هم باید صبح زود سینا رو ببرم مدرسه اش ! سرویسشون نمیاد !
برام دعا کن
برای هر دومون
خیلی دوستش دارم آخه..
واقعا خیلی..
فعلا خدانگهدار

  • کلمات کلیدی :
  • دانشجوی پزشکی :: 12/5/88 ::  1:21 عصر

    به نام او که همیشه در "آسمان" دلم است.
    سلام خدمت همه ی دوستان
    راستی یادم رفت از تقلب در دوران امتحانها یه چیزی بگم !
    راستش از همون امتحان اول من خیلی به بچه هامون می رسوندم و همیشه همین مربع (من،اسماعیل،فرشید،علی)کنار هم می نشستیم بدون توجه به شماره های صندلی ها ! یعنی راستش ما شمارهامونو از روی صندلی ها جابجا می کردیم !! مثلا سر امتحان زبان از 47 تا تست دقیقا 47 تا تست رو بلند بلند برای مربع!! می خوندم ! اما خب همه استاد تقلبن !! چون هیچ نمره ای شبیه به اون یکی نشد !! و من فکر میکردم بالاترین نمره کلاس می شم ! اما یه خانمی از اون گروه از من نیم نمره بیشتر شده بود..
    اما یه چیز خنده دار! توی امتحان روانشناسی من یادم نیست چرا نتونستم درس بخونم و این بود که از همون اول همه ی تست ها رو از روی اسماعیل زدم ! به جز چهار تا تست ! مثلا این ابتکار اسماعیل بود برای اینکه همه ی جواب هامون یکی نباشه یه چند تا تست رو کنار گزینه درست علامت نزده بود ! و منم همین جوری شانسی یه گزینه ای رو زدم ! حالا اومدیم بیرون و اسماعیل خوشحال بود که چهار تا تست از من بیشتر زده و یه نمره بیشتر میگیره !! نتیجه ی امتحان سه روز بعد اومد ! من : 75/16 و اسماعیل : 75/15!!!! با اسماعیل مرده بودیم از خنده!!!!! آخه دقیقا همون چهارتا تست رو من درست زده بودم و اسماعیل اشتباه !!!
    خب آخرین امتحان که دیگه واقعا خیلی حالمونو گرفت امتحان آناتومی بود ! آخه شما بگید کجای دنیا آناتومی رو تشریحی می گیرن !حالا تازه اگرم بگیرن این استاد ما که همیشه در طول این 10 سال هیچوقت سوال تشریحی نمیده و ما هم فکر میکردیم مثل سابق سوالها صحیح - غلط ! اما رفتیم سر جلسه و دیدیم بله !! 8 تا سوال تشریحی (5/2 نمره)آوردن خدمت ما ! ما هم همه بلند شدیم و رفتیم اعتراض کردیم ! اما اعتراضمون نتیجه که نداد بلکه اون استاد عزیز و محترم!! اینقدر موزیانه عمل کرد که نزدیک بود یه صفر کله گنده واسه همه ردیف کنن ! اما خب با تلاش های زیاد مجبور شدیم دیگه این واحد و حذف کنیم ! ان شاءالله این واحدو ترم پنجم میگریم !
    خب امتحانا تموم شد و (علارغم اینکه قبلش خیلی اتفاقهای بد افتاد) اما با خانواده رفتیم مسافرت !
    خب طلبه های مدرسه ی سلیمانیه مشهد هر سال تو یه شهر دور هم یه دو سه روزی جمع میشن و جالب اینجاست که همه رو با خانواده دعوت میکنن !و پارسال تو زنجان بود و امسال مشهد ! ما هم رفتیم اما قبل از اون با سه تا از دوستان پدر که اون ها هم از دعوت شدگان به این مجلس بودن رفتیم شمال تا اونجا هم دو سه روز باشیم !و بعد به مشهد و دوستان ملحق بشیم ! این دو سه روز خیلی خوب گذشت اما واقعا این هوای شرجی شمال بازم منو اذیت میکرد ! اینقدر که فکر کنم روزی 3 یا 4 بار دوش میگرفتم !! اما دوستان پدرم خیلی خوب بودن هر سه تا هم استاد دانشگاه ! پدر منم هم که قبلا استاد دانشگاه بودند ! خلاصه دوتا وکیل دادگستری و یکی قاضی دیوان عالی کشور و یکی هم دکترای فلسفه و نماینده رهبر در دانشگاه پزشکی زنجان ! اما به قول (ن) این اکیپ های مذهبی خیلی شوخ و بامزه هستند ! در کنار اینها مباحثه خیلی شیرین بود ! مخصوصا وقتی با کسی که فلسفه خونده بحث میکنید و دیدگاه اون رو از لحاظ فلسفی با دیگاه عوامانه ی خودتون مقایسه میکنید می بینید که چقدر عقب هستید ! من که خیلی چیزها سعی کردم یاد بگیرم ! اما غروب ها که میرفتم لب دریا دلم میگرفت ! غروب در کنار دریا خیلی دل گیره اما به قول دکتر.ص دلگیر بودن این غروب دلگیر شدنی هست که انسان بهش نیاز داره و بدش نمیاد از این دلگیر شدن !
    خب خدارو شکر دو شب بیشتر فرح آباد نموندیم !!!! بعدش راه افتادیم طرف بندر ترکمن !بندری تجاری و شلوغ ! البته قیمت ها سر به فلک میکشید اما خب همینش هم با مزه بود برای من! از جاهای شلوغ خوشم می آد !
    بعدشم رفتیم طرف گرگان و شب رو اونجا موندیم ! خوشبختانه تو هر شهری میرسیدیم اینقدر موکل و دوست و آشنا داشتیم که تا به خودمون می اومدیم می دیدیم یه جا ساکن شدیم و شب رو اونجا می موندیم !
    روز بعد راه افتادیم طرف مشهد ! اما در بین راه در شهر کردکوی یک پارک خیلی بزرگ داشت به نام پارک امام رضا ! ما از همه جا بیخبر گفتیم برای طرف ناهار بریم تو این پارک و اونجا باشیم تا بعد از ناهار بریم به طرف مشهد ! رفتن به این پارک همانا و دل نکندن از این پارک همانا !!!!
    اینقدر از این پارک خوشم اومده بود که اصلا دلم نمیخواست از اونجا بریم !! خیلی رویایی بود ! یه جاده ی ماشین رو و دو طرف درختهایی که واسه جاده سایه بون درست کرده بودند ! عاشق این صحنه هام ! من و اقای.ص رفتیم تا اون بالا های پارک ! اما خب برای کمک به تهیه ناهار باید بر میگشتیم ! بر گشتیم و جاتون خالی کباب خوردیم ! سیخ کشیدن این چنجه ها خیلی لذت بخش بود.. بعدشم که ناهارو خوردیم من خیلی دوست داشتم دوباره خودم برم و یه بار دیگه ببینم اما حیف که گفتن دیر شده و باید عصر برسیم مشهد ! خلاصه رفتیم و رسیدیم مشهد و من که تقریبا روز اول و نصفی هم از روز دوم رفته بودم خونه خالم و با پسر خاله هام مشغول بودیم اما دیگه دیدم بد میشه اگه دوستان پدر خیال کنند من نمیخواستم اونها رو ببینم ! خلاصه رفتم و همه ی دوستان منو دیدند ! تقریبا بیشترشون طلبه بودند و از اینکه پدرم من رو به عنوان پسرشون معرفی میکردند همه اونها به وجد می اومدند ! آخه خداروشکر پدرم خیلی جوون هستند 41 ساله شونه و جوان ترین اونها هم پدر من بود ! چون این آخوندها عادت دارند دیر بچه دار میشن اما دیگه تند تند واسه امام زمان لشکر می سازند !! خوب اونجا با یکی از همین طلبه های مدرسه ی سلیمانیه که بعدها از روحانیت کنار کشیدند و خودشون رو به سیاست متصل کردند و به قول پدرم صاحب قدرت شدند که از پایه های ثابت رادیو و تلویزیون نیز هستند جلسه ای داشتند ! و تو اون جلسه من با لباس مخصوص خبرنگاری !! عکاس بودم !!
    البته اون توضیحات شوخی بود ! ایشون خیلی انسان با معلوماتی هستند و واقعا شخصا و قلبا همه دوستشون دارند ! مخصوصا که ایشون با پدر من تو جبهه هم سنگر بودن و حتی یه عکسی دارند که قبل از عملیات خیبر تو یه سنگر با هم نشستند با زیر پیراهنی !! و مشغول نوشیدن چای در خمپاره هستند !!! البته اونجا ایشون به من گفت " آقا سپهر یادم میاد تو عملیات بیت المقدس میخواستیم از شر پدرت خلاص شیم که متاسفانه موفق نشدیم " راستی اون موقعی که پدرم به جبهه رفتند 14 سالشون بود !! و اقای.ر 24 سالشون !
    خلاصه الان بر گشتیم و در منزل خودمون هستیم !
    از حق نگذریم خوش گذشت..
    راستی همین جا یه چیزی بگم این خاطراتی که اینجا مینویسم به دور از هر گونه جهت گیری هست و امیدوارم که همه از نوشتن این خاطرات راضی باشند !
    از همه میخوام واسم دعا کنید ! مخصوصا (ن) که همیشه با دعاهاش به من کمک کرده ! --دوستش دارم--
    ممنون
    خدانگهدارتون


  • کلمات کلیدی :
  • دانشجوی پزشکی :: 26/4/88 ::  6:13 عصر

    به نام او همیشه در آسمان "دلم" است.
    سلام
    امیدوارم حال همه خوب باشه..
    خوب بعد از حدود 3 ماه دوباره برگشتم
    تو این مدت اینقدر اتفاق های خوب و بد افتاد که واقعا اگه بخوام همه اشو بنویسم یه کتاب میشه !
    حالا تا اونجایی که یادمه مینویسم بعد اگه چیز دیگه ای یادم اومد به این یادداشت اضافه میکنم !
    اول از جریان های داغ انتخابات شروع میکنم !
    ما تو یک هفته ی پایانی انتخابات واقعا دانشگاهو ترکونده بودیم ! هر کسی که دعوت میشد به سالن اجتماعات دانشگاه برای دفاع از یکی از کاندیدا ما با اکیپ بچه های خودمون و یه 10-15 نفر هم از بچه های ترم های دیگه که با اونها دوست بودیم و در کل 60-70 نفر میشدیم میرفتیم تو سالن!یعنی باورتون نمیشه وقتی گروهی یا به قول محمد (بی تربیت )!!! گله ای میریختیم تو سالن از همون اول شروع میکردیم با شعار دادن میرفتیم تو !!! مثلا برای حمایت از موسوی که میرفتیم خوب 300-400 نفر طرفدار موسوی یه طرف سالن و 200-300 نفر هم طرفدار احمدی نژاد طرف دیگه ! ما از همون شروع کریدم به شعارهای خفن !!! یه هفته دو هفته محمود حموم نرفته !!! یا مثلا سیب زمینی ارزونی تون ما رای نمیدیم بهتون !!! یا ... از حق نگذریم شعارهای که ما میدادیم خیلی تند بود و خیلی شانس بیاریم دانشجوی ستاره دار نشیم ! روز بعد مهندس هاشمی ثمره دعوت شده بود به دانشگاه برای حمایت از احمدی نژاد باز هم اکیپ ما رفتیم اما اینبار طرفدار احمدی نژاد !!!! خیلی خنده دار بود ، راستش ما نمیرفتیم که از کاندید خاصی دفاع کنیم میرفتیم فقط با بچه ها باشیم و بگیم و بخندیم ! تو همین جلسه من پشت یه برگه بزرگ نوشته بودم "توپ تانک فشفشه - گشت ارشاد تشدید باید بشه"!!! آخه طرفدارای موسوی اومده بودند و هی شعار میدادن علیه گشت ارشاد ! این جلسه خیلی شلوغ شده بود فکر کنم تو سالن 500 نفری حدود 700 نفر اومده بودن نصف بیشتر احمدی نژادی بقیه هم طرفدار موسوی ! خلاصه اگه از اول میدونستیم احمدی نژادی ها بیشترن میرفتیم اون ور طرفدار موسوی !!!! اما گفتیم شاید اکیپ بچه های موسوی بیشتر باشه گفتیم یه کاری کنیم دو کفه ترازو مساوی باشه...
    روز بعد الیاس حضرتی برای دفاع از جناب آقای کروبی اومده بودند ! اینبار مثل روز قبل شلوغ نبود اما خوب بازم 300-400 نفر اومده بودند ! اونجا خیلی شعار ندادیم اما وسط جلسه یکی از این احمدی نژادی ها بلند شد و رفت صحبت کرد ! " آقای الیاسی !!!!(آقای حضرتی بود اما این اشتباه گفت ) این شعارهای که شما میدید که گشت ارشاد و جمع میکنیم و.. همه میدونیم اینها فقط هندونه اس زیر بغل ما برای جمع کردن رای و.. - یا اینکه میگید ما هیچ فرقی بین دانشگاه آزاد و سراسری قائل نیستیم خوب عزیز من ما خودمون میدونیم دانشگاه آزادی هستیم درس نخوندیم اومدیم اینجا ولی اون کسی که دانشگاه شریف درس میخونه خوب بیشتر درس خونده و..." یه چند تا چیز دیگه هم گفت و بعد من دیگه به غیرتم بر خورد و رفتم که صحبت کنم بعد از چند دقیقه بهم اجازه دادن ! " این دوست عزیزی که اومدن اینجا و به شخصیت چهار هزار دانشجوی دانشجوی این دانشگاه توهین کردن بدونن که شاید خودشون درس نخونده باشن و تنبلی کرده باشن اما من درس خوندم و سراسری شهرستان قبول شدم نمیخواستم برم شهرستان بنابراین اومدم به دانشگاه شهر خودم ! بعدشم اگه موضوع گشت ارشاد واسه رای جمع کردنه ، اون سیب زمینی هایی که احمدی نژاد میده چیه ؟!!! سوما آقای الیاسی رو شما تو خواب دیدی ایشون آقای حضرتی هستند !! " در حین صحبت هام بچه ها هی دست و سوت و هورا و ... همه چی دیگه! بعدش که اومدم پایین همه بچه هامون دستاشونو آورده بودن بالا به نشانه ی بزن قدش ! منم از همون اول شروع کردم !! فکر کن با 70 نفر !!! آقای حضرتی گفت : صحبت های خوبی رو این دوستمون مطرح کردن که البته معلومه طرفداران زیادی دارن چون دارم می بینم ! بله موضوع گشت ارشاد .... ! دیگه خلاصه فقط برای تنها کسی که نرفتیم محسن رضایی بود اونم چون کسی نیومد برای طرفداری ! اما در کل من از همون اول رای ام آقای مهدی کروبی بوده و هست ! مطمئن باشید اگه دوره بعد حتی کروبی نیاد بازم تو برگه رای ام مینویسم "مهدی کروبی"! اصلا یه ارادت قلبی خاصی نسبت به این شیخ بزرگوار دارم که...! حالا بگذریم که نمیدونم چی شد که اینقدر رای اش پایین اومد اما من لزوما به کسی رای نمیدم که رای میاره من به کسی رای میدم که خودم قبولش دارم !
    حالا بیخیال !
    انتخابات گذشت و این شورش های خیابونی شروع شد ! من کلا آدم شیطونی ام اما نه اینکه دیگه بی منطق عمل کنم ! تو این آشوب ها اصلا قاطی نشدم چون میدونستم آخرش هیچی به هیچی و نتها به جایی نمیرسیم بلکه یه دردسری هم واسه خودمون یا خانواده مون درست میکنیم ! به خاطر همین اصلا قاطی اینها نشدم ! هرچند بچه هامون یه چندتا شون هر روز تو آزادی جمع میشدن ! و با اینکه از منم دلخور شدن که چرا باهاشون نمیرفتم اما خوشبختانه دلخوری زیاد طول نکشید ! البته از همون اول یکی از عواملی که واقعا باعث میشد رو این تصمیم ام بمونم "ن" بود !
    بعد از اون نوبت به امتحانای ما رسید ! خبر دار شدیم تو بعضی دانشگاه ها به خاطر این جریانات امتحانات رو لغو کردند و رفتن خونه هاشون ! بعد از یه طرف دیگه هم خیلی از مادر پدرها زنگ میزدن به من که آقای .... شما که نماینده بچه ها هستید یه کاری کنید من نمیتونم بذارم دخترم یا پسرم از خونه بیاد بیرون چون مطمئنم که چند تا گلوله میخورن ! مگه همین دختره ندا آقا سلطان رو چه جوری کشتن و نمیدونم با آموزش دانشگاه صحبت کردیم اونها گفتن باید با نماینده صحبت کنید ببینید نظر بچه ها چیه و هزار تا حرف دیگه ! خوب راست میگفتن خیلی هاشون از همون اطراف امیرآباد و انقلاب و آزادی میومدن ! ما هم با بچه های خودمون جمع میشدیم و مثلا میخواستیم امتحانا رو کنسل کنیم ! امتحان اولو دادیم امتحان دومو من گفتم آقا من به عنوان نماینده نمیرم امتحان بدم !بعد با نماینده ی اون گروه ب که اونها هم امتحان روانشناسی داشتن هماهنگ کردیم ! باورتون نمیشه از چیزی حدود 200 نفر فقط شش نفر رفته بودن دانشگاه ! جذبه ی نمایندگی رو حال میکنی ...!!!!! :) امتحان بعدی دیگه گفتم اگه بازم نخوام برم بعد اینها با من لج میکنن(دانشگاه) رفتیم اونجا و با بچه ها جمع شدیم جلوی در رییس دانشگاه و به نوعی تحصن !! روی زمین چهار زانو همه نشسته بودیم که اقا ما نمیخوایم امتحان بدیم ! حالا شعار میدادیم جاسبی فیروزان لغو امتحان ! دکتر فیروزان ریین دانشگاه ما هستند ! بعد شروع کردیم به شعار های انتخاباتی ! روز قبلش احمدی نژاد اعلام کرده بود اینها یه مشت خس و خاشاک هستند که میریزن تو خیابونها ! " خس و خاشاک تویی دشمن این خاک تویی " یا " خس و خاشاک تویی پست تر از خاک تویی " !! آخر خنده بودها ! چون ما میخواستیم امتحان کنسل کنیم شعارهای انتخاباتی میدادیم !
    خلاصه یکی دوتا امتحان دیگه رو همین جوری کنسل کردیم و بعدش که دیگه اوضاع به روال عادی برگشت...
    یکی از خاطرات باحال دیگه که یادم میاد این بود که شنبه بیستم تیر با "ن" رفتیم سینما ! من قبلش دو تا سن ایچ گرفتیم یکی هلو یکی هم پرتقال ! ازشون پرسیدم شما کدومو میخواید ؟ ایشون هم پرتقال رو انتخاب کردند ! بعد از یه چند دقیقه دیدم هی به ساندیسش نگاه میکنه ! یهو گفت " نی نداره ها !! " واقعا نشون داد من چه آدم سر به هوایی ام ! بعد دیدم چون نمیشه اون ساندیس هلو رو بدون نی خورد اما پرتقال رو میشه ! (چون ساندیس هلو هم پاکتش ضخیم تره هم اینکه نی اون به پرتقاله نمی خورد) پرتقال رو ازشون گرفتم و پاکتشو با دندون پاره کردم و ایشون هم مجبور شدن هلو رو میل کنن...
    راستی دیروز خدا واقعا بهم رحم کرد...
    تو را دانشگاه که بودم میخواستم برم امتحان بدم ، سوار یه پراید شدم که رانندش با اینکه پیرمرد بود معلوم بود اصلا گواهینامه نداشت ! چون هی لایی میکشید و هی سبقت ها خطرناک ! ( البته من خودمم اهل لایی کشی هستم اما واقعا احتیاط میکنم نه اینکه ...) تا اینکه رسیدیم به به جایی که یه مسافر کنار جاده(سمت راست جاده) ایستاده بود ! این تاکسیه هم لاین چپ بود تا دید به مسافر اون طرف جاده هست یهو کشید سمت راست ! ماشین پست سری هم از این پیکان وانت ها بود نمیدونم کجای ماشین عقبی خورد به لاستیک این تاکسیه که ماشین یهو به طرف من کج شد ! یعنی من قشنگ دیدم طرف راننده بلند شده بود رو هوا ! اما به طرز معجزه آسایی ماشین دوباره برگشت و صاف شد !خدا واقعا رحم کرد اگه ماشین چپ میشد با این کامیون هایی که از پشت میومدن معلوم نبود چه بلایی سر من میومد.. بعد تازه جالب اینجاست اصلا به روی خودشم نیاورد همچین اتفاقی افتاده رفت یکم جلوتر گفتم : آقای راننده میشه نگه داری ؟ نگه داشت از ماشین پیاده شدم در ماشینشو کوبیدم و گفتم آقا برو من با شما نمیام ! چون مطمئنم منو به کشتن میدی ! یه قرون هم بهش پول ندادم ! به غیر از من یه مسافر دیگه بود عقب نشسته بود که افغانی بود ! بیچاره هیچی نگفت و پیاده هم نشد ! اما چند دقیقه بعد یه تاکسی دیگه سوار شدم ...
    ممنون از همه ی کسانی که سر میزدند و نظر میدادند..
    ان شاءالله زود به زود آپ میکنم !


  • کلمات کلیدی :
  • دانشجوی پزشکی :: 18/2/88 ::  3:55 عصر

    به نام خدا
    سلام
    امیدوارم حال همه خوب باشه !
    دلیل دیر آپ کردن این بار این بود که منتظر بودم ببینم برنامه ی حسین چی میشه!این چند وقت از تمام این چند سال
    زود تر گذشت سعی میکردیم هر جور شده هر روز پیش هم باشیم،هر چند خود حسین معتقد بود ما باید کمتر همو
    ببینیم که بتونیم بعدش دوری همو تحمل کنیم ! دیگه رفتنش قطعی شده و همین روزها میرن .. ! سعی میکنم یادش
    نیافتم که دوریش برام عادت بشه..
    خوب میخواستم یه چند تا خاطره ی قشنگ که تو این چند وقت ( بعد از عید )اتفاق افتاد واسه دفتر خاطراتم بنویسم!
    خاطره ی اول مربوط میشه به همین سه شنبه 15/2/88 یه چند ساعت بین کلاسامون بیکار بودیم یعنی از 11:30 تا
    3:30 برای همین تصمیم گرفتیم با چندتا از برو بچ با ماشین احسان که البته ایندفعه برای باباش بود بریم پارک آبزیان
    تو خیابون یخچال ! از اونجایی که من از نوادگان شوماخر هستم احسان گفت سپهر تو بیا بشین ببینیم چی کار میکنی !
    هنوز رانندگی منو هیچ کس ندیده بود ! خلاصه نشستم پشت فرمون ، تو کوچه پس کوچه های شریعتی با 80 تا
    سرعت میرفتم،البته بگم چون گواهینامه نداشتم از 80 بیشتر نمیرفتم اگه داشتم که سرعت میرفت رو 130-140 !!!
    هیچی با صدای بلند موزیک رانندگی میکردم و بچه ها مسخره بازی در می آرودن ! البته خوبیش این بود که تو اون
    کوچه ها پرنده پر نمیزد !! داشتم با همون سرعت های 70-80 میرفتم که یهو یه پرادو از یکی از فرعی ها پیچید
    جلومون !! من هم در کمال خونسردی دستمو گذاشتم رو بوق و با این تصور که طرف ایست میکنه یهو دیدم سرشو
    انداخت پایین و اومد تو اصلی ( که البته فرعی در فرعی شده بود ) من هم سرعتم رو کم کردم !ماشین ما هم پرایدو
    بود !!! یه فکری به ذهنم رسید که حال طرفو بگیرم !پیچیدم تو همون فرعی که اون در اومده بود گفتم میرم از جلوش
    در میام و با سرعت بیشتر فرعی ها رو رد میکردم تا رسیدم به اون کوچه ای که باید میپیچیدم جلوش ! احسان میگفت
    سپهر جان این ماشین امانته ها !! بیخیال اون اگه سپرش بشکنه باید خداتون بسرفیم ها !! از این گوش میرفت و از
    اون گوش در میاومد !!یهو پیچیدم تو اصلی ( فرعی بزرگتر ) دیدم یه صدای ترمز خفن از پشت اومد منم پامو گذاشتم
    رو گاز و یهو ترمز دستی رو کشیدم بالا ! ماشین یه پیچ قشنگ خورد و واستاد! دیدم این محمد و جو گرفت از ماشین
    پیاده شد که مثلا بره به طرف یه چیزی بگه و بیاد ! ما هم دنبالش مجبور شدیم بریم پیاده شدم که برم محمد و بیارم
    دیدم آقای دکتر نظری (استاد پزشکی قانونی تو دانشگاه خودمون) از ماشین پیاده شد ! خوب ایشون منو خیلی خوب
    میشناسن ! چون چند وقت بود میرفتم پیشش برای کارهای کامپیوتری مطبش !!! سریع نشستم تو ماشین و رفتم تو
    کوچه ی بعدی ماشینو نگه داشتم  ! خیلی ضایع بود اگه منو میدید ! خدا رحم کرد از ماشین پیاده شدم بچه ها هم
    رسیدن و گفتم احسان جان خودت بشین داش ! جریانو براشون داشتم تعریف میکردم و احسان هم در حال رانندگی یه
    دفعه اون اتفاقی که نباید بیافته افتاد !! بععععللللللهههههه ! ما با یه پیکان قدیمی تصادف کردیم ! شانس آوردیم که
    مقصر نبودیم ! چون ما از چهار راه گذشتیم و اون زده بود به ما ! شانسی هم که آوردم این بود که خوب شد که من
    ننشسته بودم فرمون وگرنه بی گواهی نامه چی میشد !!!
    هیچی دیگه مثلا اومدیم بریم پارک آبزیان ! بعد از تصادف درست یک ساعت معطل بودیم برای کروکی و افسر و
    بیمه... !خداروشکر ماشین ما فقط یکم رنگش رفته بود و گلگیر جلو جمع شده بود ! اون بیچاره که خیلی وضعش
    خراب بود !
    بعدشم که دیدیم دیر شده رفتیم 5 تا ساندویچ گرفتیم و دور هم تو همون پارک خوردیم !!
    خاطره ی بعد مربوط میشه به نمایندگی من!نمیدونم گفتم بهتون یا نه اما من بعد از عید نماینده ی کلاس شدم!بعد از
    چند وقت که مشغول به انجام وظایف خطیر نمایندگی بودم  روز سه شنبه دیدم تا رفتم سر کلاس همه برام دست میزنند
    ! اِ اِ خدایا چی شده ؟ خلاصه خیلی خجالت کشیدم ، شما فرض کنید صد و خورده ای نفر براتون دست میزنند ! بعد
    اومدم سریع نشستم یه تشکری هم از بچه ها کردم از اسماعیل پرسیدم چی شده ؟ گفت داداش امروز دقیقا یک ماهگی
    نمایندگی توئه !! با خودم گفتم ایول بابا چقدر خاطرخواه !!! ( شوخی کردم )ولی واقعا از همینجا از بچه هامون تشکر
    میکنم ! خیلی هوای نمایندشونو دارن چون یک بار دیگه هم یه اتفاقی افتاد که اونجا نمود این طرفداری بیشتر بود البته
    از حق نگذریم من هم خیلی هواشونو دارم مثلا یه بار استاد زبان وسط کلاس یه تنفس 10 دقیقه ای داد و سر 10
    دقیقه اومد تو کلاس و گفت درهای کلاس و ببندید هیچ کس دیگه حق نداره بیاد تو ! من یه چند دقیقه نشستم بلکه آروم
    بشه ! بچه های بیرون از کلاس هی به من زنگ میزدن و اس ام اس میدادن ! بلند شدم رفتم بیرون گفتم بچه ها شلوغ
    نکنید تا من درستش کنم ! رفتم تو کلاس گفتم استاد ببخشید بچه ها عذر خواهی میکنن و اجازه ی ورود میخوان !
    استاده هم مغرور گفت نه ! من گفتم استاد پس تا موقعی که بچه ها اجازه ی ورود ندارن من هم تو کلاس شما نمیمونم
    ! رفتم بیرون و به بچه ها گفتم اجازه بدین الان درست میشه ! به اسماعیل پیام دادم که چی کار کنه (نمیشه گفت چون
    اینها تجربه هایی که باید خودتون کسب کنید!!) بعد هم خودم یه کاری کردم که استاده اومد بیرون از کلاس و گفت
    بیاین تو ولی بار آخرتون باشه ها !!
    بالاخره نماینده باید یه چیزهایی بارش باشه وگرنه به خدا من از همه جا بیخبر نماینده شدم !!!جریانش مفصله !
    خیلی از خاطره ها رو نمیشه اینجا بگم وگرنه از خنده روده بر میشید !
    سعی میکنم زود به زود آپ کنم
    از همه ی دوستانی که نظر میدن ممنون
    به اونهایی هم که نظر نمیدن مخصوصا ( ) بگم که دیگه از آپ کردن هام با خبرتون نمیکنم ! اگه خواستین خودتون
    سر بزنید !
    خدانگهدار...


  • کلمات کلیدی :
  • دانشجوی پزشکی :: 29/1/88 ::  10:9 عصر

    سلام عرض میکنم خدمت همه ی دوستان


    راستش اصلا دل و دماغ ندارم واسه آپ کردم چون تو این مدت خیلی اتفاقات خوبی افتاد اما اخیرا یه اتفاقی قراره بیافته که مطمئنم ضربه ی روحی شدیدی میخورم . راستش برادر خوبم دوست همیشگی و دلسوز ترین که باور کنید از برادر به من نزدیک تره (حسین) میخواد از ایران بره و این واقعا یعنی از دست دادن اون .. ما از کلاس اول دبستان با هم هستیم با هم بزرگ شدیم همیشه با هم بودیم همیشه پشتیبان هم و... هرچی بگم کم گفتم!


    یاد اون لحظه هایی می افتم که چه نقشه هایی میکشیدم که تابستون امسال بریم جزیره و شب ها با هم بریم کنار ساحل پیاده روی بریم دوچرخه سواری و ..


    خیلی برام سخته چون مطمئنم اگه حسین از ایران بره تا ده یا دوازده سال دیگه نمیبینمش ! الان که دارم اینا رو مینویسم نمیدونید چقدر احساس تنهایی بهم دست میده اما به قول خودش میگه تو ن.ک رو داری منطقی که فکر میکنم میبینم راست میگه من یه همچین نعمتی رو دارم که مطمئنم کنارمه . اما باز دلم نمیاد به (ن) فشار بیارم و نگرانی جدیدی واسش درست کنم البته اینقدر اطمینان دارم که اگه بهش بگم دیگه هیچ اتفاقی نمی افته اما باز نمیتونم خودمو تبرئه کنم اگه افت درسی پیدا کنه ..!


    خدا خودش میدونه من چقدر حال آشفته ای دارم برای اینکه این مسآله رو فراموش کنم خودمو به کارهای دیگه مشغول میکنم مثل شستن ماشین یکم درس خوندن و ... !


    فردا هم کنفرانس دارم اما اصلا تمرکز کافی رو ندارم ...!


    واسم دعا کنید


    راستی بهترین اتفاق تو این مدت چهار شنبه هفته ی پیش افتاد که خیلی خیلی خوشحال شدم آخه تقریبا بعد از دو ماه ن.ک رو دیدم خیلی دوستش دارم خودش میدونه ..


    انشاءالله اگه تونستم همه ی اتفاقات رو مینویسم


    ممنون


    خدانگهدار



  • کلمات کلیدی :
  • دانشجوی پزشکی :: 5/1/88 ::  2:57 عصر

    سلام عرض میکنم خدمت همه دوستان 

    سال نو بر همه مبارک

    امیدوارم سال جدید سالی همراه با موفقیت کامل برای همه باشه 

    خوب ما الان در جزیره زیبای کیش هستیم دقیقا 12 روز هست که ما به اینجا اومدیم به همراه خانواده... والبته دوست بسیار خوبم علی که با تاخیر چند روزه به ما ملحق شدند !!!

    علت این تاخیر چند روزه خیلی خنده داره !! البته فقط برای من و علی !! 

    بعد از کلی کش و قوس تصمیم خانواده ما بر این شد عید بریم کیش ! خانواده علی.م هم به صورت کاملا اتفاقی در همون روز پرواز ما،بلیط داشتند برای کیش اما با چند ساعت اختلاف !

    خلاصه رفتیم تو فرودگاه و زنگ زدم به علی :

    من : سلام علی جان خوبی برادر ؟ مواظب باش نری لای در !!

    علی : سلام داش سپهر ممنون عزیزم(اینقدر بدم میاد وقتی میگه عزیزم ! ) تو خوبی ؟ خانواده خوبن ؟

    من: ممنون ، همه سلام دارن خدمت شما ! 

    علی : خواهش میکنم سلام بنده رو هم به همه ابلاغ بفرمایید ! اااا بعد خودش زد زیر خنده و گفت : بابا اصلا به ما نیومده مثل آدم حرف بزنیم ! خوب چه خبر ؟

    من : هیچی سلامتی داریم میریم سوار تیاره شیم ولی راننده این تیاره مثل اینکه خوابیده ! گفتن تا موقعی که راننده از خواب بیدار شده باید سماق بمکیم !!

    علی ( با خنده ی مخصوص خودش که شبیه بوق کامیونه ! ) : اشکال نداره (عزیزم) اینا طبیعیه ! ولی خوب مشکل با یک پارچ آب یخ حل میشه ها !!

    من : آره طبیعی ! با اون پارچ یخ موافقم چشم !! حالا برو دیگه میخوام برم سوار هواپیما بشم!! کاری نداری ؟ تا بعد

    علی : نه دیگه مرسی برو ما هم ساعت 12 پرواز داریم . خداحافظ

    ما بسلامتی رسیدیم و ساعت 11:40 علی زنگ زد !

    من : سلام ، راهنمای 245 بفرمایید ؟ !! (مثل 118 )!!

    علی : سلام آقا میخواستم ببینم اگه یه نفر از فامیلای کسی که بلیط هواپیما داره بمیره ، و نتونه بیاد فرودگاه بلیطش باطل میشه !؟؟؟

    من ( فکر کردم داره شوخی میکنه ) : نه عزیزم باطل که نمیشه هیچ بلکه کل پرسنل فرودگاه هم برای مراسم تدفین ایشون شرکت میکنیم !!

    علی : اااا پس باید به عرضتون برسونم آقای شمس الله !!! پدربزرگ پسرعمه ام فوت شده و ما نمیتونیم به خدمت شما برسیم !!

    من ( با تعجب ) : علی جدی میگی یا مسخره بازی میکنی ؟

    علی : نه به خدا همین چند ساعت پیش مرده ...!

    من : بی فرهنگ مرده چیه !! بگو عمرشو داده به شما یا فوت کرده یا ....

    علی : آره راست میگی ببخشید نیست من خیلی به این بنده خدا علاقه داشم !!! ( وافر ) الان تمام سیستم عصبیم هنگ گرده !!

    من : آخیییی..... بنده خدا جوونم بوده احتمالا !!! نه ؟ علی دپرسم کردی حالا الان میخواین برید کجا ؟

    علی : آره 96 سالش بود !! میخوایم بریم بیمارستان کاری نداری خداحافظ

    من : برو خداحافظ

    ساعت 1و نیم بود زنگ زدم بهش:

    دیدم صدای گریه زاری میاد حالا این علی مارمولک هم الکی گوئشی رو برداشته و با صدای گریون حرفم میزنه !!

    بعد که دیدم داره خیلی گریه میکنه و از اونجایی که ما طاقت دیدن اشک رفیق رو نداریم ( لوتی هستیم !! ) گفنم یه کاری کنم از این حال و روز در بیاد ( البته من میدونم اون چه مارمولکیه الکی داشت جلوی اونها برای حفظ آبروش این ادا و اصول و در میاورد ! )

    من : آخیییییی.... حالا زیاد خودتو ناراحت نکن این شتریه که در خونه ی هرکسی میخوابه ، ایندفه روی بابا بزرگ پسر عمه ات خوابیده !!!

    آقا تا اینو گفتم بلند زد زیر خنده و وسط اون همه شلوغی و گریه این دیوونه داشت بلند بلند میخندید !!!

    گفتم زهر مار علی نخند ضایع اس بی ....!!

    گوشی قطع کردم تا بیشتر از این ضایع نشده !!!

    بعد از چند روز هم علی اینها اومدند پیش ما !

    دیگه سرتون و درد نیارم تو این مدتی که تنها بودم تو جزیره ، خیلی فکر کردم خیلی به دوست داشتن به علاقه به عشق و معرفت فکر کردم !!

    آخه اینجا یک مسیر ویژه دوچرخه سواری داره منم تنها ( ، تو این مسیر که 73 کیلومتر بود ، با دوچرخه های دانشگاه پدر ) رکاب میزدم چون تنهایی آدم خیلی راحت تر میتونه فکر کنه .

    اینقدر دوست داشتم اون لحظه ها بهترین دوستم کنار بود ... خودشم میدونه چقدر اینجا با هم بودن لذت بخشه ! اما اونها به یزد رفته بودند !

    یه شب که ساعت 3 تو پیست بودم و برای خودم میرفتم دیدم یه درختی هست که خیلی زیبا زیرش یک نور سبز رنگ روشن کردن و روبروش هم دریاست .. خیلی رویایی بود و خوب اون جاهایی که من میرفتم تاریک بود و خیلی خلوت ! اما این جا خیلی خودنمایی میکرد ! رفتم زیر درخت نشستم و روی یک کاغذ یه چیزی نوشتم و همونجا گذاشتمش !

    نوشتم : دیوانگی هم عالمی دارد ... دیوانگی برای دوست !

    دیگه نمیدونم چی بنویسم چون هم خسته ام هم ناراحت از این خط های مخابرات ! که باعث شد یه شب .... ! خدا بگم چی کار کنه این مسئولین زحمت کش مخابرات رو ؟!!!!

    خوب خاطرات زیادی دارم که حالا انشاءالله اگه وقت شد مینویسم تو دفتر خاطراتم ...!

    مرسی از همه!

    خدانگهدار



  • کلمات کلیدی :
  • دانشجوی پزشکی :: 17/12/87 ::  12:13 عصر

    سلام
    خیلی وقته آپ نکردم علتشم اینه که اولا حجم درسها فوق العاده زیاد بود و نباید از بچه های دیگه عقب می افتادم و ثانیا الان چند وقته که از صبح ساعت 8 تا 5 عصر ما رو نگه میدارن ، خوب اون ساعت هایی که کلاس داریم هیچی اما اون ساعت هایی که کلاس نداریم تو آزمایشگاه بافت شناسی و آناتومی نگه میدارن ! دیگه روز سه شنبه شور شو در آوردن 5 ساعت تو آزمایشگاه آناتومی بودیم  ! خیلی خسته کننده بود.
    حالا بگذریم خاطره های زیادی تو این چند وقت دارم اما خیلی هاش یادم نمیاد حالا اون هایی که یادمه رو مینویسم !
    حدودا دو هفته پیش با بچه ها داشتیم طبقات ساختمان آموزشی رو متر می کردیم !!! که دیدم یه سوسک بر عکس افتاده و دست و پا میزنه رفتم برعکسش کردم و شروع کردم ور رفتن باهاش بچه های دیگه هم هی اذیتش میکردن مثلا یادمه مهدی یکی از شاخک هاشو کند !این سوسکه هم ناراحت شد و سریع از زیر در رفت تو کلاسی که نزدیکش بود ! یه نگاه انداختم تو کلاس دیدم استاد اخلاق ترم بالایی ها دارن افاضه می فرمایند !! شنیده بودم این استاد اخلاق خیلی بد اخلاقه ! به بچه ها گفتم آقا چقدر میدید من برم تو کلاس سوسکه رو بیارم بیرون ! علی.م میگفت بیا بریم بابا تو که اینکاره نیستی ...! مهدی میگفت بیا بابا ..! حتی یه چند تا از بچه ها داشتن میرفتن ! گفتم آقا شما بگید چقدر میدید به بقیه اش کار نداشته باشید! مهدی گفت من ده هزار تومان میدم !(بنده خدا فکر میکرد الان سپهر ضایع میشه ..)
    گفتم باشه ده تومن رو بیار بالا !
    یه نفس عمیق !! :
    تق تق تق ...! استاد ببخشید سوسکم اومده تو میتونم ببرمش بیرون ؟!!
    استاد ( با کمی تردید ) : ببب...فرمایید !
    من به طرف سوسکه : بدو بدو بیرون ... ! مگه نگفتم مزاحم کلاس های مردم نشو ؟!! واستا حالا بریم خونه...!
    اومدم بیرون در کلاس رو بستم دیدم تو کلاس انگار یک بمب منفجر شده باشه یهو صدای بلند خنده هه رو شنیدم
    به بچه های خودمون گفتم آقا فرار!!!
    سریع رفتیم به طرف راهرو رو رفتیم پایین ! قبل از محو شدن کامل یه نگاه کردم دیدم استاده اومده بیرون و داره نگاه میکنه ببینه کی بوده اینجوری حالشو گرفته !
    به خاطر این گفتم فرار که این استاده قیافه ماها یادش نمونه تا تو ترم های بالاتر ضدحال بزنه !
    بعد که رفتیم تو حیاط اینقدر خندیدم که بعضی ها به خودشون می پیچیدن از دل درد ! اون ده هزار تومن رو هم بیخیال شدم چون فقط میخواستیم یکم بخندیم ! ( ولی ای کاش میگرفتم ... حداقل کرایه این چتر ها در میومد ) ;)
    یا یه بار دیگه تو ساعت تربیت بدنی یکی از بچه ها خورد زمین ما هم که دکتر!!!!! میخواستیم یکم این استاده رو اذیت کنیم ! ( البته همین جا یه چیزی بگم ، واقعا همه ی بچه ها پایه هستن پایه که چه عرض کنم چهار پایه !! یعنی بدون هماهنگی قبلی میدونن وقتی میخوایم یک استادو اذیت کنیم چی کار کنن . باور کنید اگه گروه ما بازیگر میشدیم خیلی معروف میشدیم چون موقع اذیت و آزار جوری میریم تو حس که با جرثقیل هم نمیتونن مارو بیرون بیارن !!! )
    خلاصه اسماعیل.ک خورد زمین و ما برای اینکه استاده رو اذیت کنیم :
    من : اِ اِ اِ استاد ببخشید استخوان اسکاپولاش آسیب دیده !! ( حالا اسماعیل هم خودشو به مردن زده !)
    مهدی : نه بابا .. ! این فکر کنم در رفتگی از ناحیه ی گردن آناتومیکی باشه!
    من : آره ولی دقت کن به برآمدگی آکرومیون انگاری که Superrior Angle اسکاپولا تخت شده من فکر میکنم باید Spine هم آسیب دیده باشه!
    علی : سپهر جان تو استخوان رادیوس رو نمیبینی ؟ ناودان اینترتوبرکولار عمیق تر شده ...!
    من : Oh my god استاد ببخشید این حتما باید بره دستش رو ببره ....!
    استاده هم همین جور نگاه میکرد ببینه ما چی میگیم ...! بنده خدا ترسیده بود کاملا معلوم بود ! حالا جالب اینجاست که گفت خوب حالا باید چی کار کنیم ...!!!!!!! اینو که گفت ما مرده بودیم از خنده .
    بعدش فهمید که سرکارش گذاشتیم ( این اسماعیل مزخرف خندید !! ) گفت بلند شین ببینم بدو بدو ... ! ما رو 20 دقیقه بدون وقفه دووند! ولی می ارزید. چون خیلی بده که یه استاد نشون بده ترسیده ! از اون به بعد اسم استاد و عوض کردیم ولی نمیشه بگم چی گذاشتیم چون یکم بی تربیتیه !!
    خیلی خاطره های خنده دار دارم اما یادم نمیاد ! بنابراین هر وقت یادم اومد میذارمش تو وبلاگ !
    امروز ما یک کلاس بیشتر نداشتیم بافت شناسی ساعت 10 تا 12 اما بدلیل اینکه بنده دیروز نتونستم درس بخونم امروز نرفتم دانشگاه که مثلا درس بخونم !!!
    پنج شنبه واقعا یکی از بهترین روزهای زندگیم بود ! با دوست عزیزم (ف(ن).ک) رفتیم به سمینار دکتر آزمندیان واقعا در خیابان کبکانیان . قرار بود که ساعت 1:30 اونجا باشیم برای تهیه بلیط . من ساعت 1:15 اونجا بودم ! دیدم Oh my GOD !! شاید 500 نفر تو صف وایستاده بودن و من بودم نفر 501 ! ولی  تو عرف ما اینجوری جا افتاده که دانشجوی پزشکی باید با کلاس و با ادب باشه و مامانم اینا !!! اما من اون روز این سنت رو شکستم و با بی کلاسی تمام از اون جلوی در خودمو یه جوری تو صف جا دادم و رفتم تو ! خوب بالاخره مهمون ویژه آدم دعوت میکنه همین کارارو هم باید بکنه دیگه ! سریع دو تا بلیط گرفتم و رفتم تو که جا بگیرم ! خوب خداروشکر جا گرفتم ! خیلی حرفهای دکتر آزمندیان خوب بود و به آدم روحیه و اعتماد به نفس و ... می داد ! بعد از اتمام سمینار رفتیم یه جای دیگه که اونجا کلی حرف زدیم و بعدشم که روز بعد پدر بزرگ ما از کربلا تشریف فرما می شدن و ما برای استقبال از ایشون رفتیم به حرم م.... امام !در حین مراسم بودم که ن.ک خبر موفق شدنشون رو در اعلام امری مهم به والده به ما دادند ! خیلی خوش حال کننده بود این خبر !
    به تاریخ : 17/12/87
    فقط در آخر اینو به همون مهمون ویژه بگم و برم تا این جمله هم خاطره بشه !
    " راز دوستی در این است که روابط خود با بهترین دوستت را به روابطی استثنایی و منحصر به فرد تبدیل کنی " - گوته -
    خیلی مچکرم خدانگهدار

  • کلمات کلیدی :

  • لیست کل یادداشت های این وبلاگ