دانشجوی پزشکی :: 25/9/88 :: 2:22 صبح
دانشجوی پزشکی :: 12/5/88 :: 1:21 عصر
دانشجوی پزشکی :: 26/4/88 :: 6:13 عصر
دانشجوی پزشکی :: 18/2/88 :: 3:55 عصر
دانشجوی پزشکی :: 29/1/88 :: 10:9 عصر
سلام عرض میکنم خدمت همه ی دوستان
راستش اصلا دل و دماغ ندارم واسه آپ کردم چون تو این مدت خیلی اتفاقات خوبی افتاد اما اخیرا یه اتفاقی قراره بیافته که مطمئنم ضربه ی روحی شدیدی میخورم . راستش برادر خوبم دوست همیشگی و دلسوز ترین که باور کنید از برادر به من نزدیک تره (حسین) میخواد از ایران بره و این واقعا یعنی از دست دادن اون .. ما از کلاس اول دبستان با هم هستیم با هم بزرگ شدیم همیشه با هم بودیم همیشه پشتیبان هم و... هرچی بگم کم گفتم!
یاد اون لحظه هایی می افتم که چه نقشه هایی میکشیدم که تابستون امسال بریم جزیره و شب ها با هم بریم کنار ساحل پیاده روی بریم دوچرخه سواری و ..
خیلی برام سخته چون مطمئنم اگه حسین از ایران بره تا ده یا دوازده سال دیگه نمیبینمش ! الان که دارم اینا رو مینویسم نمیدونید چقدر احساس تنهایی بهم دست میده اما به قول خودش میگه تو ن.ک رو داری منطقی که فکر میکنم میبینم راست میگه من یه همچین نعمتی رو دارم که مطمئنم کنارمه . اما باز دلم نمیاد به (ن) فشار بیارم و نگرانی جدیدی واسش درست کنم البته اینقدر اطمینان دارم که اگه بهش بگم دیگه هیچ اتفاقی نمی افته اما باز نمیتونم خودمو تبرئه کنم اگه افت درسی پیدا کنه ..!
خدا خودش میدونه من چقدر حال آشفته ای دارم برای اینکه این مسآله رو فراموش کنم خودمو به کارهای دیگه مشغول میکنم مثل شستن ماشین یکم درس خوندن و ... !
فردا هم کنفرانس دارم اما اصلا تمرکز کافی رو ندارم ...!
واسم دعا کنید
راستی بهترین اتفاق تو این مدت چهار شنبه هفته ی پیش افتاد که خیلی خیلی خوشحال شدم آخه تقریبا بعد از دو ماه ن.ک رو دیدم خیلی دوستش دارم خودش میدونه ..
انشاءالله اگه تونستم همه ی اتفاقات رو مینویسم
ممنون
خدانگهدار
دانشجوی پزشکی :: 5/1/88 :: 2:57 عصر
سلام عرض میکنم خدمت همه دوستان
سال نو بر همه مبارک
امیدوارم سال جدید سالی همراه با موفقیت کامل برای همه باشه
خوب ما الان در جزیره زیبای کیش هستیم دقیقا 12 روز هست که ما به اینجا اومدیم به همراه خانواده... والبته دوست بسیار خوبم علی که با تاخیر چند روزه به ما ملحق شدند !!!
علت این تاخیر چند روزه خیلی خنده داره !! البته فقط برای من و علی !!
بعد از کلی کش و قوس تصمیم خانواده ما بر این شد عید بریم کیش ! خانواده علی.م هم به صورت کاملا اتفاقی در همون روز پرواز ما،بلیط داشتند برای کیش اما با چند ساعت اختلاف !
خلاصه رفتیم تو فرودگاه و زنگ زدم به علی :
من : سلام علی جان خوبی برادر ؟ مواظب باش نری لای در !!
علی : سلام داش سپهر ممنون عزیزم(اینقدر بدم میاد وقتی میگه عزیزم ! ) تو خوبی ؟ خانواده خوبن ؟
من: ممنون ، همه سلام دارن خدمت شما !
علی : خواهش میکنم سلام بنده رو هم به همه ابلاغ بفرمایید ! اااا بعد خودش زد زیر خنده و گفت : بابا اصلا به ما نیومده مثل آدم حرف بزنیم ! خوب چه خبر ؟
من : هیچی سلامتی داریم میریم سوار تیاره شیم ولی راننده این تیاره مثل اینکه خوابیده ! گفتن تا موقعی که راننده از خواب بیدار شده باید سماق بمکیم !!
علی ( با خنده ی مخصوص خودش که شبیه بوق کامیونه ! ) : اشکال نداره (عزیزم) اینا طبیعیه ! ولی خوب مشکل با یک پارچ آب یخ حل میشه ها !!
من : آره طبیعی ! با اون پارچ یخ موافقم چشم !! حالا برو دیگه میخوام برم سوار هواپیما بشم!! کاری نداری ؟ تا بعد
علی : نه دیگه مرسی برو ما هم ساعت 12 پرواز داریم . خداحافظ
ما بسلامتی رسیدیم و ساعت 11:40 علی زنگ زد !
من : سلام ، راهنمای 245 بفرمایید ؟ !! (مثل 118 )!!
علی : سلام آقا میخواستم ببینم اگه یه نفر از فامیلای کسی که بلیط هواپیما داره بمیره ، و نتونه بیاد فرودگاه بلیطش باطل میشه !؟؟؟
من ( فکر کردم داره شوخی میکنه ) : نه عزیزم باطل که نمیشه هیچ بلکه کل پرسنل فرودگاه هم برای مراسم تدفین ایشون شرکت میکنیم !!
علی : اااا پس باید به عرضتون برسونم آقای شمس الله !!! پدربزرگ پسرعمه ام فوت شده و ما نمیتونیم به خدمت شما برسیم !!
من ( با تعجب ) : علی جدی میگی یا مسخره بازی میکنی ؟
علی : نه به خدا همین چند ساعت پیش مرده ...!
من : بی فرهنگ مرده چیه !! بگو عمرشو داده به شما یا فوت کرده یا ....
علی : آره راست میگی ببخشید نیست من خیلی به این بنده خدا علاقه داشم !!! ( وافر ) الان تمام سیستم عصبیم هنگ گرده !!
من : آخیییی..... بنده خدا جوونم بوده احتمالا !!! نه ؟ علی دپرسم کردی حالا الان میخواین برید کجا ؟
علی : آره 96 سالش بود !! میخوایم بریم بیمارستان کاری نداری خداحافظ
من : برو خداحافظ
ساعت 1و نیم بود زنگ زدم بهش:
دیدم صدای گریه زاری میاد حالا این علی مارمولک هم الکی گوئشی رو برداشته و با صدای گریون حرفم میزنه !!
بعد که دیدم داره خیلی گریه میکنه و از اونجایی که ما طاقت دیدن اشک رفیق رو نداریم ( لوتی هستیم !! ) گفنم یه کاری کنم از این حال و روز در بیاد ( البته من میدونم اون چه مارمولکیه الکی داشت جلوی اونها برای حفظ آبروش این ادا و اصول و در میاورد ! )
من : آخیییییی.... حالا زیاد خودتو ناراحت نکن این شتریه که در خونه ی هرکسی میخوابه ، ایندفه روی بابا بزرگ پسر عمه ات خوابیده !!!
آقا تا اینو گفتم بلند زد زیر خنده و وسط اون همه شلوغی و گریه این دیوونه داشت بلند بلند میخندید !!!
گفتم زهر مار علی نخند ضایع اس بی ....!!
گوشی قطع کردم تا بیشتر از این ضایع نشده !!!
بعد از چند روز هم علی اینها اومدند پیش ما !
دیگه سرتون و درد نیارم تو این مدتی که تنها بودم تو جزیره ، خیلی فکر کردم خیلی به دوست داشتن به علاقه به عشق و معرفت فکر کردم !!
آخه اینجا یک مسیر ویژه دوچرخه سواری داره منم تنها ( ، تو این مسیر که 73 کیلومتر بود ، با دوچرخه های دانشگاه پدر ) رکاب میزدم چون تنهایی آدم خیلی راحت تر میتونه فکر کنه .
اینقدر دوست داشتم اون لحظه ها بهترین دوستم کنار بود ... خودشم میدونه چقدر اینجا با هم بودن لذت بخشه ! اما اونها به یزد رفته بودند !
یه شب که ساعت 3 تو پیست بودم و برای خودم میرفتم دیدم یه درختی هست که خیلی زیبا زیرش یک نور سبز رنگ روشن کردن و روبروش هم دریاست .. خیلی رویایی بود و خوب اون جاهایی که من میرفتم تاریک بود و خیلی خلوت ! اما این جا خیلی خودنمایی میکرد ! رفتم زیر درخت نشستم و روی یک کاغذ یه چیزی نوشتم و همونجا گذاشتمش !
نوشتم : دیوانگی هم عالمی دارد ... دیوانگی برای دوست !
دیگه نمیدونم چی بنویسم چون هم خسته ام هم ناراحت از این خط های مخابرات ! که باعث شد یه شب .... ! خدا بگم چی کار کنه این مسئولین زحمت کش مخابرات رو ؟!!!!
خوب خاطرات زیادی دارم که حالا انشاءالله اگه وقت شد مینویسم تو دفتر خاطراتم ...!
مرسی از همه!
خدانگهدار
دانشجوی پزشکی :: 17/12/87 :: 12:13 عصر